تبليغاتX
به هيشکي دل نبند ، حتي به يه فرشته

به هيشکي دل نبند ، حتي به يه فرشته

آرزوی محبوب

اقلیم کاش ها

كاشكي آينه عرياني نداشت

هيچ چشمي پلك پنهاني نداشت

كاش هر كوهي بهار رنگ بود

هر درختي لانه آهنگ بود

كاش  هر باغي كه در گل مي نشست

زير هر برگش تأمل مي نشست

كاش مرزي بود بين خاك و خواب

كاش رودي مي گذشت از جان پاك

كاش برف خستگي كم مي نشست

جاي يخ بر سنك شبنم مي نشست

كاشكي اين كاش ها اقليم داشت

آرزوي هاي بشر تقويم داشت

جرم ماضي آب مي شد روي حال

كس نمي ترسيد از سمت محال

هر كه دل مي جست د ستش باز بود

هر كه گل مي خواست در پرواز بود

كاش انسان دفتر ادراك بود

كاش شهوت مثل شبنم پاك بود

كاش ، مرزهاي رقص ما آزاد بود

رنگ در موسيقي ما شاد بود

هيچكس در شهر ما دردي نداشت

هيچ سبزي آفت زردي نداشت

ول نمي زد روستامان در شپش

بين كيك و ما نمي شد كشمكش 

زحمت زيلو نمي برديم ما

حسرت سيلو نمي خورديم ما

كودكي در بين ما كم خون نبود

ذ ره اي در خاكمان طاعون نبود

كاش ادما اينقدر خوشبخت بودن كه اين همه ( اي كاش ها ) نبود

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 6 آذر1385ساعت   توسط آرزو و حمیده  | 

عاشق نبودي تو من عاشقت بودم

در قبلگاه عشق

بودي تو معبودم

آرام و آسوده در خواب خوش بودي

يك لحظه من بي تو هرگز نياسودم

من با نفس هايم نام تو را خواندم

كاش اي هوس بازم با تو نمي ماندم

روزي كه مي گفتي من با تو مي مانم

روزي كه دانستي من بي تو مي ميرم

روزي كه با عشقت بستي به زنجيرم

بازنده من بودم اين بوده تقديرم

خوش باوري بودم پيش نگاه تو

هردم ز چشمانت خواندم كلامي نو

عشق تو چون برگي در دست طوفان بود

دل كندن و رفتن پيش تو آسان بود

روزي به من گفتي ديگر نمي مانم

گفتم كه مي ميرم گفتي كه مي دانم

باور نمي كردم هرگز جدائي را

آن آمدن با عشق اين بي وفايي را

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 6 آذر1385ساعت   توسط آرزو و حمیده  | 

انتظار تلخ

منتظر هستم, زيرا مي دانم كه تو بسوي من باز خواهي گشت ,با همه قدرت خود اين انتظار تلخ را تحمل خواهم كرد زيرا مي دانم اگر جسم تو هم مراجعت نكند قلب و روحت به سوي من,به سوي عشق ابدي خواهد شتاف قلبي كه در آن خاطره ها و خوشي ها و نگا ها براي ابد مدفون است و با هر ضربان خود آنها را به حركت در مي آورد .

منتظر هستم در هر بهار و در هر تابستان در هر گوشه و در هر كنار انتظار مي كشم تا آن كسانيكه عاقبت دل خود را از تو پس خواهند گرفت كم كم از تو دور شوند و گرد و غبار از خاطراتت كنار رود و بياد من و گذشته من بيفتي بياد عهد ها , پيمانها و روزها و شبها بياد شبهاي مهتاب در ميان قايق ها كه صداي ضربان قلبهاي ما با صداي پاروهاي قايق پير در هم مي آميخت و ما را به آْينده روشن اميد وار مي ساخت.

انتظار مي كشم و با آنها كه لبخند پيروزمندانه اي از اين جدايي ها بر لب مي آورند مي گويم من هنوز منتظر هستم زيرا جسم و روح او مطعلق به من است .

من منتظرم زيرا چشمان او به جز ديدگان من كس ديگري را نمي بيند. منتظرم زيرا حتي مرگ هم نمي تواند ما را از هم جدا كند زيرا هنوز قلبهاي ما با خاطرات گذشته همچنان با يك آهنگ مي تپد..

+ نوشته شده در  دوشنبه 6 آذر1385ساعت   توسط آرزو و حمیده  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 آبان1385ساعت   توسط آرزو و حمیده  | 

اینم یه عکس از نوال

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 آبان1385ساعت   توسط آرزو و حمیده  | 

سلام بچه ها

امید وارم حالتون خوب باشه

شاید باورتون نشه من امروز به خاطر دلتنگی مدرسه چقدر گریه کردم

حتی پیش خونه عموم

خیلی خستم حوصلم سر رفته

شما بگید من چیکار کنم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 مهر1385ساعت   توسط آرزو و حمیده  | 

عروج

معراج تو

در كدامين سپيده بود

ها..... بگو!

از سر زمين كدامين خورشيد فرو

فرستاده شدي

كه ستارگان

روشني ات را

جمله به سجود مس نشيند

و شب راز سيپدي ست

كه در حضور روشن نگاهت

روز را به تمسخر مي گيرد

ابركان چشمان تو

كهن ترين مورخان سر گذشت تنهايي

من اند

و بار بدان لبخندت

پيش گوياني

كه سر نوشت موهوم مرا

پرده

پرده

در آواز مي گريند

مرا به عشق مبعوث كن, بزرگ

و بگذار از بر كنم تو را

آيه

آيه

اي خداوند گارترين معجزه گر

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 مهر1385ساعت   توسط آرزو و حمیده  | 

بي اختيار

بي اختيار در باغ خانه را مي رفتم

بر گها بر روي زمين

خيره بر من:

چشمهايت كو؟

پاهايت دگر بر ما نمي كوبد؟

چشمهايم را گم كرده ام

آن وقت كه در كوچه نوميدي روي او را ديدم

چشمهايم بيخود شد

بي خبر دلم از دست رفت

بي اختيار همه وجودم ديدن

 همه ذرات نگاهم محكم شد

وجودم يخ زده شد

رنگ او را ديدم

همه رنگم باران شد

پلكهايم از شوق بيرون زد

دريايي ديدم

همه وجودم شبنم شد

ياد آن روز بخير

آن وقت كه در بي خبري

پشت اين ديوارها,لاي درز دروازه مان

من از آن دور نور ديدم

از سنگ وجودم نور باريد

نسيمي بر من خورد

همه وجودم طوفان شد

م پس از آن روز چشمهايم را بر سر دروازه

زدم

پاهايم پي راه رفتن او در راه شدند

همه گوشم پي ذرات صدايش رفتند

همه روزم شب شد

تا در آن شبها خواب آن روز بينم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 مهر1385ساعت   توسط آرزو و حمیده  | 

نام من

 نام من عشق است آيا مي شناسيدم؟

زخمي ام سراپا مي شناسيدم

با شما طي كرده ام راه درازي را

خسته هستم آيا مي شناسيدم

را ششصد ساله اي از دفتر حافظ

تا غزلهاي شما ها مي شناسيدم

اين زمانم گر چه ابر تيره پوشيده است

من همان خورشيدم اما مي شناسيدم

پاي راهواش شكسته سنگلاخ دهر

اينك اين افتاده از پا مي شناسيدم

مي شناسد چشمهايم چهرهاتان را

همچناني كه شماها مي شناسيدم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 مهر1385ساعت   توسط آرزو و حمیده  | 

چرا

ما چرا با يكدگر چون صبح صادق نيستيم

در بهار معرفت شب بو عاشق نيستيم

بانگي از نايي بر آمد هز چه مادر نو بهار

تازه چون گلهاي خونين شقايق نيستيم

ايستاده كشتي ايمان ما بر روي آب

از براي راندنش باد موافق نيستيم

در كمال صدق گويم با همه كبر و غرور

در حريم كبريايش عبد لايق نيستيم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 مهر1385ساعت   توسط آرزو و حمیده  | 

راز ونياز

 

آن دم كه ستاره هاي آسمان نجيبانه سوسو مي زنند

بر دامنه گسترده شب

من سيماي اعجاب انگيز تو را نازنين

بر روي پرنيان خيالم عاشقانه بر تصوير مي كشم

و آن دم كه بر سر سجاده نياز تبلور شك را

بر گونه ام حس مي كنم

براي سلامتي تو يگانه عشق غريبانه ا

عارفانه دست دعا را بالا مي گيرم

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 مهر1385ساعت   توسط آرزو و حمیده  | 

کاشکی

كاشكي آينه عرياني نداشت

هيچ چشمي پلك پنهاني نداشت

كاش هر كوهي بهار رنگ بود

هر درختي لانه آهنگ بود

كاش  هر باغي كه در گل مي نشست

زير هر برگش تأمل مي نشست

كاش مرزي بود بين خاك و خواب

كاش رودي مي گذشت از جان پاك

كاش برف خستگي كم مي نشست

جاي يخ بر سنك شبنم مي نشست

كاشكي اين كاش ها اقليم داشت

آرزوي هاي بشر تقويم داشت

جرم ماضي آب مي شد روي حال

كس نمي ترسيد از سمت محال

هر كه دل مي جست د ستش باز بود

هر كه گل مي خواست در پرواز بود

كاش انسان دفتر ادراك بود

كاش شهوت مثل شبنم پاك بود

كاش ، مرزهاي رقص ما آزاد بود

رنگ در موسيقي ما شاد بود

هيچكس در شهر ما دردي نداشت

هيچ سبزي آفت زردي نداشت

ول نمي زد روستامان در شپش

بين كيك و ما نمي شد كشمكش 

زحمت زيلو نمي برديم ما

حسرت سيلو نمي خورديم ما

كودكي در بين ما كم خون نبود

ذ ره اي در خاكمان طاعون نبود

كاش ادما اينقدر خوشبخت بودن كه اين همه ( اي كاش ها ) نبود

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 مهر1385ساعت   توسط آرزو و حمیده  | 

سلام بچه ها

بعد از ۴ ماه سلام

بچه ها شاید باورتون نشه من ۴ ماه نبودم که برزو کنم

تمام این مدت زحمتا رو دوش دوست خوب و غریزم آرزو جان بوده

دستش درد نکنه

بچه ها به خاطر منم که شده ازش تشکر کنین

خیلی خیلی دلم واسه نظرای گلتون تنگ شده بود

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 مهر1385ساعت   توسط آرزو و حمیده  | 

غروب پريشاني

ديشب حوالي تب و هذيان دلم گرفت

يعني از اين خرابه ويران دلم گرفت

چون برده اي خطا زده در كوچه هاي مصر

از سرزمين شوم خدايان دلم گرفت

تنديس شاعري كه به دوشم كشيده ام

بشكست بر زمين و بدينسان دلم گرفت

اي كاش سنگ و دست رفاقت نداشتند

از اين چنين رفاقت انسان دلم گرفت

اين جا ميان اين همه شيطان دلم گرفت

از سفره هاي خالي ايمان دلم گرفت

تقويم برگ هاي خزان را ورق زدم

آمد نگاه سرد زمستان دلم گرفت

فانوس هاس رابطه تا ريك تر شدند

از اين همه غروب پريشان دلم گرفت.

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 مهر1385ساعت   توسط آرزو و حمیده  | 

غروب پريشاني

ديشب حوالي تب و هذيان دلم گرفت

يعني از اين خرابه ويران دلم گرفت

چون برده اي خطا زده در كوچه هاي مصر

از سرزمين شوم خدايان دلم گرفت

تنديس شاعري كه به دوشم كشيده ام

بشكست بر زمين و بدينسان دلم گرفت

اي كاش سنگ و دست رفاقت نداشتند

از اين چنين رفاقت انسان دلم گرفت

اين جا ميان اين همه شيطان دلم گرفت

از سفره هاي خالي ايمان دلم گرفت

تقويم برگ هاي خزان را ورق زدم

آمد نگاه سرد زمستان دلم گرفت

فانوس هاس رابطه تا ريك تر شدند

از اين همه غروب پريشان دلم گرفت.

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 مهر1385ساعت   توسط آرزو و حمیده  | 

ازی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 شهریور1385ساعت   توسط آرزو و حمیده  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 شهریور1385ساعت   توسط آرزو و حمیده  | 

مارال

axe
+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 شهریور1385ساعت   توسط آرزو و حمیده  | 

 

اي كسي كه بدون تو زندگي را با همه ي زيبايي هايش براي لحظه اي

 

هر چند نا چيز هم نمي خواهم اي كسي كه زندگي را در چشمان بهاري ات

 

معنا مي كنم كاش مي دانستي اين قلب كوچك و عطش زده ام چگونه با ديدارت

 

بال و پري براي رهايي مي يابد بدون تو برگي در خزان زندگي ام برگي خزان ديده

 

در بهار زندگي برگي زرد و خشكيده كه با كوچكترين تلنگري زندگي را بدرود خواهم گفت

 

و رفتنت مانند طوفاني است كه هرگز مرا بر روي شاخه باقي نخواهد گذاشت.

 

 

پس با من بمان

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 شهریور1385ساعت   توسط آرزو و حمیده  | 

بی لاو

Image hosting by TinyPic
+ نوشته شده در  شنبه 3 تیر1385ساعت   توسط آرزو و حمیده  | 

Image hosting by TinyPic
+ نوشته شده در  شنبه 3 تیر1385ساعت   توسط آرزو و حمیده  | 

عشق

Image hosting by TinyPic

 

+ نوشته شده در  شنبه 3 تیر1385ساعت   توسط آرزو و حمیده  | 

برو

+ نوشته شده در  شنبه 3 تیر1385ساعت   توسط آرزو و حمیده  | 

غم

+ نوشته شده در  شنبه 3 تیر1385ساعت   توسط آرزو و حمیده  | 

شقایق

شقايق گفت:با خنده نه بيمارم، نه تبدارم


اگر سرخم چنان آتش حديث ديگري دارم


گلي بودم به صحرايي نه با اين رنگ و زيبايي


نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شيدايي


يکي از روزهايي که زمين تبدار و سوزان بود


و صحرا در عطش مي سوخت تمام غنچه ها تشنه


ومن بي تاب و خشکيده تنم در آتشي مي سوخت


ز ره آمد يکي خسته به پايش خار بنشسته


و عشق از چهره اش پيداي پيدا بود ز آنچه زير لب
مي گفت :


شنيدم سخت شيدا بود نمي دانم چه بيماري


به جان دلبرش افتاده بود- اما


طبيبان گفته بودندش
      اگر يک شاخه گل آرد


ازآن نوعي که من بودم
     بگيرند ريشه اش را و


بسوزانند
      شود مرهم     براي دلبرش آندم    شفا يابد


چنانچه با خودش مي گفت بسي کوه و بيابان را


بسي صحراي سوزان را به دنبال گلش بوده


و يک دم هم نياسوده   که افتاد چشم او ناگه


به روي من


بدون لحظه اي ترديد شتابان شد به سوي من


به آساني مرا با ريشه از خاکم جداکرد و  به ره افتاد


و او مي رفت و من در دست او بودم


و او هرلحظه سر را


رو به بالاها         تشکر از خدا مي کرد

 

پس از چندي


هوا چون کوره آتش زمين مي سوخت


و ديگر داشت در دستش تمام ريشه ام مي سوخت


به لب هايي که تاول داشت گفت:اما چه بايد کرد؟


در اين صحرا که آبي نيست      به جانم هيچ تابي نيست

 

اگر گل ريشه اش سوزد         که واي بر من


براي دلبرم هرگز        دوايي نيست


واز اين گل که جايي نيست ؛ خودش هم تشنه بود اما!!


نمي فهميد حالش را چنان مي رفت و


من در دست او بودم      وحالا من تمام هست او بودم


دلم مي سوخت اما راه پايان کو ؟


نه حتي آب، نسيمي در بيابان کو ؟


و ديگر داشت در دستش   تمام جان من مي سوخت


که ناگه


روي زانوهاي خود خم شد دگر از صبر اوکم شد


دلش لبريز ماتم شد کمي انديشه کرد- آنگه


مرا در گوشه اي از آن بيابان کاشت


نشست و سينه را با سنگ خارايي


زهم بشکافت      زهم بشکافت


اما ! آه


صداي قلب او گويي جهان را زيرو رو مي کرد


زمين و آسمان را پشت و رو مي کرد


و هر چيزي که هرجا بود با غم رو به رو مي کرد


نمي دانم چه مي گويم ؟ به جاي آب، خونش را


به من مي داد و    بر لب هاي او فرياد


بمان اي گل


که تو تاج سرم هستي       دواي دلبرم هستي


بمان اي گل    ومن ماندم


نشان عشق و شيدايي    و با اين رنگ و زيبايي


و نام من شقايق شد


گل هميشه عاشق شد

+ نوشته شده در  شنبه 3 تیر1385ساعت   توسط آرزو و حمیده  | 

خدا وجود دارد

                      آیا شیطان وجود دارد؟ آیا خدا شیطان را خلق کرد؟

استاد دانشگاه با این سوال ها شاگردانش را به چالش ذهنی کشاند.

آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟

شاگردی با قاطعیت پاسخ داد:"بله او خلق کرد"

استاد پرسید: "آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟"

شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا"

استاد گفت: "اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما  نمایانگر ماست , خدا نیز شیطان است"

شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و

خرافه ای بیش نیست.

شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: "استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟"

استاد پاسخ داد: "البته"

شاگرد ایستاد و پرسید: "استاد, سرما وجود دارد؟"

استاد پاسخ داد: "این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟ "

شاگردان به سوال مرد جوان خندیدند.


مرد جوان گفت: "در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن

گرماست. هر موجود یا شی را میتوان مطالعه و آزمایش کرد وقتیکه انرژی داشته باشد یا آنرا انتقال دهد. و گرما چیزی است که باعث میشود بدن یا هر شی انرژی را انتقال دهد یا آنرا دارا باشد. صفر مطلق (460- F) نبود کامل گرماست. تمام مواد در این درجه بدون حیات و بازده میشوند. سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد."

شاگرد ادامه داد: "استاد تاریکی وجود دارد؟"

استاد پاسخ داد: "البته که وجود دارد"

شاگرد گفت: "دوباره اشتباه کردید آقا! تاریک هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان. در واقع با استفاده از قانون نیوتن میتوان نور را به رنگهای مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمی توانید تاریکی را اندازه بگیرید. یک پرتو بسیار کوچک نور دنیایی از تاریکی را می شکند و آنرا روشن می سازد. شما چطور می توانید تعیین کنید که یک فضای به خصوص چه میزان تاریکی دارد؟ تنها کاری که می کنید این است که میزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگیرید. درست است؟ تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد."

در آخر مرد جوان از استاد پرسید: "آقا, شیطان وجود دارد؟"

زیاد مطمئن نبود. استاد پاسخ داد: "البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم. او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست."

و آن شاگرد پاسخ داد: "شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریک که در نبود نور می آید.


نام آن مرد جوان: آلبرت انیشتن

+ نوشته شده در  شنبه 3 تیر1385ساعت   توسط آرزو و حمیده  | 

مواظب باش

قصه ی آن دختر را می دانی ؟

که از خودش تنفر داشت

که از تمام دنیا تنفر داشت

و فقط یکنفر را دوست داشت

دلداده اش را

و با او چنین گفته بود

« اگر روزی قادر به دیدن باشم

حتی اگر فقط برای یک لحظه بتوانم دنیا را

ببینم

عروس حجله گاه تو خواهم شد »

***

و چنین شد که آمد آن روزی که یک نفر پیدا شد

که حاضر شود چشمهای خودش را به دختر نابینا

بدهد

و دختر آسمان را دید و زمین را

رودخانه ها و درختها را

آدمیان و پرنده ها را

و نفرت از روانش رخت بر بست

***

دلداده به دیدنش آمد

و یاد آورد وعده دیرینش شد :

« بیا و با من عروسی کن

ببین که سالهای سال منتظرت مانده ام »

***

دختر برخود بلرزید

و به زمزمه با خود گفت :

« این چه بخت شومی است که مرا رها نمی کند ؟ »

دلداده اش هم نا بینا بود

و دختر قاطعانه جواب داد:

قادر به همسری با او نیست

***

دلداده رو به دیگر سو کرد

که دختر اشکهایش را نبیند

و در حالی که از او دور می شد

هق هق کنان گفت

« پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشی »

+ نوشته شده در  شنبه 3 تیر1385ساعت   توسط آرزو و حمیده  | 

اینم چند تا پیک منظره واسه شما دوستان گل

امید وارم خوشتون بیاد

چاکر همتونم هستیم

+ نوشته شده در  جمعه 19 خرداد1385ساعت   توسط آرزو و حمیده  | 

اینم تقدیم به همه عاشقا

+ نوشته شده در  جمعه 19 خرداد1385ساعت   توسط آرزو و حمیده  | 

اینم یه منظره جالب

+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 خرداد1385ساعت   توسط آرزو و حمیده  |